جلسهٔ ۹۳ - ادامه تحلیل روانکاوانه شخصیت و آثار نیچه، توهم قدرت، شهرت نیچه نکته اصلی جلسه قبل این بود که ما دلیل‌های موجهی داریم بر این که مفهوم اصلی تفکر نیچه مفهوم دیونوزوس و مهم‌ترین محور همین شیفتگی نسبت به این مفهوم بوده است که این مفهوم بعدا تبدیل می‌شود به مفهوم اساسی اراده معطوف به قدرت. این مفهوم از ابتدا تا انتهای آثار نیچه به صورت پررنگ وجود دارد یعنی از همان اولین مقالات و کتاب «زایش تراژدی» تا آخرین کتاب یعنی «اراده معطوف به قدرت». اساس بحث در جلسه گذشته این بود که حالت دیونوزوس را به عنوان حالتی که از نظر روانی قابل فهم است در نظر گرفته و سپس ببینم که شیفتگی نیچه نسبت به این حالت چه تفسیری دارد و نحوه تفکر و نگاه وی را درک کنیم. کلا شیفتگی نسبت به یک حالت روانی خاص راهی روشن ایجاد می‌کند که از روانکاوی استفاده کنیم. در جلسه قبل در تکمیل بحث دیونوزوس مفهوم آپولون توضیح داده شد که نیازی به تکرار نیست. در جلسه قبل پیش از بحث روانکاوانه یک نکته را گفتم که اصولا وقتی که یک حالت افراطی در مورد موضوعی در یک نفر ایجاد شود به طوری که مدام دوست دارد خودش را به آن شکل ببیند و دوست دارد که دیگران هم آن نکته را در وی تایید کنند، از نظر روانکاوی این حدس تقویت می‌شود که این ویژگی ذاتیِ وجود وی نیست در درون وی ویژگی‌ای برعکس وجود دارد. کسی که کاری را برخلاف ذات خود انجام می‌دهد انگار انرژی زیادی را برای آن صرف کرده و در نتیجه نیاز به یادآوری زیاد آن و تایید گرفتن از دیگران دارد. این حالت یک حالت جبرانی است تا شخص مقاومتی را در درون خودش بشکند و حس ناراحتی ناشی از انجام آن عمل را جبران نماید. وقتی کاری به صورت طبیعی صادر شود اساسا شخص آن را شاید حتی به یاد هم نیاورد. تاکید نیچه بر دیونوزوس و اراده معطوف به قدرت به نحوی است که انگار ستایش‌گر چیزی است که ندارد و فکر می‌کنم که این نکته، نکتۀ اساسی برای ورود ما به تحلیل روانکاوانه نیچه است. در این جلسه این گونه ادامه می‌دهیم که فرض کنیم به عنوان محور بحث بپذیریم که وی ستایش‌کننده چیزی است که در وجود خودش نیست و سپس ببینیم که این جور نگاه کردن به تفکر نیچه چه مقدار از بحث‌های وی را توجیه می‌کند. نمی‌توان امیدوار بود که همه چیزی که نیچه گفته را با این تلقی ساده توجیه کنیم. کار واقعی‌تری که می‌توان انجام داد این است که در واقع می‌توان مجموعه‌ای از افکار و تصورات نیچه را توسط همین ایده کلی تا جایی پیش ببریم. به این ترتیب نکاتی هستند که تا حدودی حل می‌شوند و نکاتی پیچیده‌تر باقی می‌مانند که بایستی برای توجیه آنها چیزهای دیگری را استفاده کنیم. در این جلسه همین رویکرد را پیش می‌گیریم. در جلسه قبل بحث شد که اطلاعاتی کافی در مورد زندگی نیچه داریم که تایید کند آیا فرض اولیه ما درست هست یا خیر. در تحلیل روانکاوانه این اجازه به ما داده شده که در کنار تحلیل آثار، به اطلاعاتی که از زندگی شخصی فرد داریم نیز ارجاع دهیم. نهایتا با این رفت و برگشت [بین زندگی و افکار] یک مدل برای توجیه افکار و آثار وی می‌سازیم که دیگر لزوما مبتنی بر فاکت‌های زندگی یک آدم نیست ولی می‌توانیم از آن استفاده کنیم. در مورد این موضوع در جلسات مربوط به سینمای فرهادی در این مورد به اندازه کافی صحبت کردیم. در زندگی نیچه بر این نکته تاکید کردم که مرگ پدر و برادرش در دوران طفولیت وی رخ داد و این‌که تمام دوران کودکی و نوجوانی وی در میان زن‌ها گذشت. در روانکاویِ چنین آدمی بایستی انتظار داشته باشیم که یک سری خصلت‌های زنانه تحمیلی ببینیم. خصوصا شیفتگی به حالت دیونوزوس که خودش تاکید می‌کند این یک حالت مردانه است (که البته تایید شخصیِ وی نمی‌تواند ملاکی باشد). از روی زندگی وی می‌توان حدس زد که نوعی مردانگی تحت فشار و سرکوب شده دارد. و این یک جور تعارض درونی در وی است. وابستگی وی به مادر و خانواده و همین محیط زنانه را می‌توانید ببینید که تبدیل به یک نقطه ضعف شده است: بیماری‌های بی‌پایان دوران مدرسه و برگشتن به خانه و خوب شدن، همینطور سربازی رفتن و شکست خوردنش، این تلاش بی‌وقفه‌ای که برای تحقق مردانگی سلب شده در زندگی وی می‌توانید ببینید. خیلی از نکات اساسی زندکی وی حول همین موضوع می‌گذرد. بنابراین اطلاعاتی که از زندگی وی داریم این را تایید می‌کند که قدرت یا مردانگی‌ای که از دید خودش ستایش می‌کند دقیقا چیزی است که ندارد و دنبالش است. چون این ویژگی منفی در خودآگاه وی نیست، یعنی اشرافی بر آن ندارد، بنابراین حالات زنانه وی به طور طبیعی در سایه می‌رود و به سمت دیگران پروجکت می‌شود و از هر گونه زنانگی بیرون خودش ابراز تنفر می‌کند. تحلیل‌های یونگی بلافاصله چنین پی‌آمدهایی را آشکار می‌دارد. تقریبا هر کتابی در مورد نیچه معمولا اشاره‌ای به موضوع نفرت وی از زن و زنانگی دارد. سوال: به نظر می‌آید که شوپنهاور دچار این مشکل نفرت از زناننگی بوده و نیچه این موضوع را از وی وام گرفته است؟ جواب: این گونه نبوده که نیچه در تمام طول زندگی خود تحت تاثیر شوپنهاور بوده باشد بلکه بیشتر در ابتدای کارش از وی تاثیر گرفته و بعدا دیگر خودش یک فلسفه اصیل خلق می‌کرده. چرا فکر نکنیم که شوپنهاور هم تا حدودی چنین مشکلی را در زندگی خود داشته است. یعنی آنجا هم وقتی اینقدر توجه به قدرت و نفرت از زنانگی هست بایستی حدس بزنیم که شیفتگی آغازین نیچه به شوپنهاور هم ناشی از یک شباهت درونی است. اختلاف اساسی بین این دو این است که شوپنهاور نهایتا سعی می‌کند جلوی اراده درونی که می‌خواست بیرون بزند بایستد و نهایتا به نوعی بی‌اراده بودن را ترویج کرده و می‌گوید که تنها در چنین حالتی می‌توان حقیقت را کشف کرد؛ چیزی مانند فلسفه هند. اما نیچه درست به جای برعکسی می‌رسد که باید آن اراده را تقدیس نمود. اما به رغم دور شدن از شوپنهاور در این جنبه خاص، می‌بینیم که نفرت از زنانگی همچنان باقی است. اگر نفرت وی از زنانگی تحت تاثیر شوپنهاور می‌بود، کسی که کم کم از وی دارد دور می‌شود، باید انتظار می‌داشتید که این مولفه از تفکرش کمرنگ شود. اما به نظر این مولفه پررنگ هم شده است. و بعد اینکه در فلسفه شوپنهاور ته مایه‌ای از نفرت وجود دارد، در حالی که قسمت مهمی از فلسفه نیچه به این نفرت اختصاص دارد. نکته‌ای که در مورد یک تحلیل روانکاوانه می‌توان گفت این است که وقتی تحلیلی را درست صورت می‌دهیم بایستی انتظار داشت که زندگی شخص را و نیز افکارش را بهتر بفهمیم. ولی باید دانست که این همه چیز نیست. افراد تحت تاثیر چیزهای دیگر هم فلسفه تولید می‌کنند. اساسا یک آدم در یک پارادایمی به دنیا آمده و در نتیجه به گونه‌ای فکر می‌کند که در همان قرن افراد دیگر هم دارند فکر می‌کنند و این ممکن است به شخصیت آن فرد ربطی نداشته باشد. یعنی قسمت زیادی ار افکار انسان از محیط می‌آید. پس باز هم تکرار می‌کنیم که با تحلیل روانکاوانه نمی‌توان همه افکار یک فیلسوف را درک کرد. مهم‌ترین نکته زندگی نیچه لحظه فروپاشی وی است که در جلسه قبل به آن اشاره کردم. سعی کردم بگویم که برای این موضوع یک تحلیل روانکاوانه جالب وجود دارد. او بالاخره یک جایی متوجه این می‌شود که ویژگی‌هایی که خودش فکر می‌کند دارد را ندارد، یا به قول یونگ با سایه خود مواجه می‌شود. اگر در زندگی یک آدم این اتفاق نیافتد (یعنی روبرو شدن با سایه)، این مشکل پیش می‌آید که به تدریج و به طور مداوم واقعیت زندگی وی از تصورات وی دور شده، این نقظه ضعف‌ها در وجود وی باقی می‌مانند و عمیق و عمیق‌تر می‌شوند. سپس فرد مجبور است که توهمات خودم را مدام بزرگ و بزرگ‌تر کند تا مانع از حضور آن نقطه ضعف در خودآگاهی شود. مثل معتادی که مدام دوز مصرف خود را باید زیاد کند. این وضعیتِ جدایی خودآگاهی از ناخودآکاهی بسیار خطرناک است و ممکن است شخص را به دیوانگی برساند. ما یک داستان فوق‌العاده در زبان فارسی داریم که اثر مهمی در ادب فارسی است. نه فقط از نظر سبک نگارش بلکه از نظر محتوا هم: دایی‌جان ناپلئون! این شخص توهماتی را برای خود ساخته و در آنها زندگی می‌کند و این توهمات دارند وی را نابود می‌کنند اما وی نمی‌تواند دست از آنها بردارد. از جایی به بعد مواجه شدن با سایه در این آدم ممکن است آنقدر دردناک شود که هرچقدر هم آن توهمات آزارنده باشند باز هم آنها را ادامه می‌دهد تا جایی که نهایتا در آنها غرق شده و دیوانه شود. یعنی به جایی برسد که آن واقعیت‌های درونی خود را تحمیل کنند و پوسته خودآگاهی را بشکنند. در مورد نیچه می‌توانید این تحلیل را ارائه دهید. همه چیزهایی که در زندگی با آنها زیسته و بود و افکارش را آنها شکل داده بودند در یک آن از بین می‌روند. هدف در این جلسه این است که آن بخش‌هایی که به خوبی قابل توجیه هستند را بررسی کنیم. ضدیت با مسیحیت تا حد خوبی از این بحث بیرون می‌آید. برای این منظور باید یک مقدار در مورد خود مسیحیت و ضدیت نیچه با آن صحبت کنم. به نظر من همه ضدیت نیچه با مسیحیت از این نکته‌ای که الان می‌خواهم بگویم درنمی‌آید ولی می‌توان بعدا در مورد آن هم بحث کرد. ضدیت نیچه با مسیحیت در طول زمان مدام پررنگ‌تر می‌شود. اتفاقا همیشه جالب است در تفکر یک فیلسوف، مثلا نیچه، ببییم که چه چیزی مدام پررنگ می‌شود و چه چیزی مدام کمرنگ‌تر. یکی از مشکلاتی که در بررسی آثار متفکرین پیش می‌آید هم همین است. مثلا اگر کتابی در مورد نیچه چاپ می‌شود نباید در آن تئوری تراژدی نیچه با همان وزنی ظاهر شود که مثلا افکار نهایی نیچه ظاهر می‌شوند. یک متفکر سیر تفکر دارد. ضدیت با مسیحیت از ان دسته تفکرات است که در آثار نیچه از صفر به صد می‌رسد. اصلا یکی از اخرین آثاری که نوشته anti christ است که به فارسی دجال ترجمه شده. در کتابی دیگر دیونوزوس را در مقابل مصلوب قرار داده است که در کتاب خودزندگی‌نامه‌اش «آنک انسان»، این را می‌گوید. در آثار اولیه وی چنین تعارضی را نمی‌بینید که خود را در پایان دیونوزوس ببیند و دیونوزوس را در قالب ضد مسیح. اگر در قالب مسیحیت بیاندیشید این تضاد درواقع تضادی با خود خدا است چون در مسیحیت عیسی همان خدا بوده است. مفهوم دیونوزوس یا اراده معطوف به قدرت هم از آن دسته تفکراتی است که دارد در طول زندگی وی اوج می‌گیرد. این ضدیت با مسیحیت چه مولفه‌های واضحی دارد؟ اول اینکه مسیحیت آن گونه که نیچه شناخته این گونه است که زندگی مسیح یک زندگی همراه با تقواست. نیچه در محیطی بزرگ می‌شود که خیلی سختگیرانه است و بنابراین حس سرکوبی در آن هست. اساسا مذهب همواره شما را دعوت به این می‌کند که خواسته‌های درونی خود را محقق نکرده و مقابل آنها بایستید انگار که بعضی از آنها شیطانی است. اینکه از بیرون یک قوانینی وجود داشته باشد که در مقابل اراده بایستد با مفهوم دیونوزوس و اراده معطوف به قدرت مغایر است. این نکته عام بوده و ربطی هم به صرف مسیحیت ندارد و کل مذاهب را شامل می‌شود. اما نفرت نیچه با مسیحیت ابعاد خاصی هم دارد. مثلا گاهی می‌بینیم که در برخی آثارش در مورد اسلام نظری مثبت دارد. البته شاید از نظرات وی خنده‌تان بگیرد چون او اسلام را به همان شکلی می‌شناسد که مسیحیان می‌شناسند. مثلا از حالت جنگجویی در مسلمانان خوشش می‌آید. یعنی اسلام را مروج قدرت‌طلبی می‌داند. نکته‌ای جدا از بحث می‌خواهم بگویم: آدم‌هایی اظهار نظرهای مثبتی در مورد اسلام کرده‌اند که مسلمانان خیلی خوششان می‌آید که مثلا ببنید ولتر در مورد اسلام چه گفته و ... کلی هم کیف می‌کنند! خیلی از این افراد را اگر دقیق‌تر مطالعه کنید می‌بینید که همگی دشمنان خونی کلیسا هستند و برای درآوردن لج کلیسا به مسیحیت بد و بیراه می‌گویند که: «ببینید حتی اسلام هم از مسیحیت بهتر است.» و چیزهایی هم که نقل می‌کنند نکات مثبتی هم نیست. ... وقتی از ما تعریف می‌کنند باید ته آن را هم ببینیم که انگیزه واقعی چه بوده است! من می‌خواهم سراغ آن بخش از ایده‌های نیچه بروم که ضدیت مستقیم با مسیحیت است و حرف‌هایی که شروع می‌کنم ادامه پیدا می‌کند و به موضوعات مهم دیگری وصل می‌شود. اگر توجیهی داشته باشم که افکار نیچه چه منشایی داشته است، مثلا نتیجه یک مشکلات روانی و نحوه مقابله خاص نیچه با این مشکلات است، آن وقت مهم است که اگر یک چنین تحلیل ارائه کردم بتوانم توجیه کنم که عکس‌العمل‌هایی که در مقابل افکار نیچه به وجود آمده چرا این گونه است. در مورد آثار هنری هم گفتم که بخشی از نقد این است که چرا تماشاگران این طوری واکنش نشان داده‌اند. فهم یک اثر هنری این است که از کجا آمده و چرا چنین اثری را گذاشته. بعضی وقت‌ها اثر مورد انتظار کارگردان به وجود نمی‌آید. اگر یک اثر هنری بازتاب یک بیماری روانی است و میلیاردی دارد فروش می‌کند بایستی توجیه کنم که تعداد زیادی از مردم چنین بیماری‌ای را دارند. از این بحث‌ها در مورد مسیحیت به طور طبیعی منتقل می‌شویم به جایی که واکنش‌هایی که در مقابل نیچه به وجود آمده توجیه شود. مسیحیت پولسی، چیزی که تحت عنوان مسیحیت جا افتاد، زنانه است. این بحث بیش از حد فنی است و نیاز به بحث در مورد خود مسیحیت دارد ولی تلاش می‌کنم یک شمای کلی ارائه کنم. بخش عمده‌ای از تفکر تثبیت شده مسیحیت کاتولیک و شاید بیشتر از آن مسیحیت پروتستان را پولس نمایندگی می‌کند. کتاب مقدس را که نگاه کنید نویسنده اصلی پولس است و نه حواریون. فاکت‌های زیادی در زندگی خود پولس وجود دارد که شباهتی هم به زندگی نیچه دارد. یعنی المان‌هایی که ویژگی‌های زنانه را ایجاد می‌کنند در زندگی پولس هم بوده. مسلمانان این دیدگاه را دازند که پولس را عامل انحراف در مسیحیت می‌دانند. من چنین نظری ندارم چون خیلی از انحراف‌ها یا قبل از پولس ایجاد شده بود و خیلی‌های دیگر هم بعد از وی. وقتی می‌گویم مسیحیت پولسی منظورم متن کتاب مقدس است و تاثیراتی که بر مسیحیت گذاشته. در مسیحیت حسی از مقابله با قدرت و عدم تمایل به قدرت وجود دارد. مثلا اگر یک سیلی به این طرف صورت زد آن طرف صورت را هم جلو بیاور یا اگر کسی قبای تو را گرفت ردای خود را هم بده. شکلی از تسلیم در مقابل قدرت وجود دارد که اساسا زنانه است. که شاید در مردان برعکس آن وجود دارد و در چنین شرایطی واکنش نشان دهند. مثلا در دین اسلام تبلیغ تسلیم در برابر خدا هست و نه در برابر کسی که به تو کشیده زده. به نظر من یک حالت افراطی در مسیحیت وجود دارد که انگار متعادل نیست: نه تنها در مقابل خدا تسلیم باشیم بلکه حتی در مقابل دیگران هم همینطور. کار خسرو را به خسرو بگذارم و زندگی خود را بکنم. از طرف دیگر است حس ترحم نسبت به ضعفا و به قول نیچه اخلاق بردگی: شلاق خوران محبوبند و نه شلاق زنان. نیچه به دنبال قدرت و اراده معطوف به قدرت است و باید با چنین اخلاقی مخالف باشد. حتی می‌توان زنانه بودن مسیحیت را در این زمینه حذف نمود تا بحث به حاشیه کشیده نشود. به تمدن غرب نگاه کنید، چه در دورانی که مسیحیت حاکم است و نیز پس از آن بروز دوران مدرنیته و پست مدرنیسم و تحقق نیافتن مردانگی در این فرهنگ در طول زمان را با افکار نیچه منطبق کنید تا ببینیم در مورد واکنش‌ها نسبت به نیچه چه می‌توانیم بگوییم. نکته نهایی که می‌خواهم بگویم این است که مانند یک بیماری کلی تمدن با مساله سرکوب شدن مردانگی مواجه هستیم. در جهان مدرن به رغم دور شدن از مسیحیت عدم تحقق مردانگی شیوع بیشتری یافته. انگار نیچه دارد آمالی را بیان می‌کند که به زودی آمال و آرزوی خیلی از آدم‌ها می‌شود. به همین دلیل محبوبیت نیچه توجیه پذیر است. روز به روز با دنیای منسجم‌‎تر و قانونمندتری روبه رو هستیم و مردم دنیا بیشتر توسط قانون محدود می‌شوند. نیروهای سیاسی و اجتماعی از بدو تولد به انسان فشار می‌آورند و اراده آزاد در آنها منکوب می‌شود. برنامه‌ریزی شده‌ترین زندگی ممکن را تجربه می‌کنیم. این همه علاقه به اینکه تمدن غرب اینقدر دم از آزادی بزند ریشه در همین دارد. در واقعیت مواجه با جوامعی هستیم که بیشترین فشار به آزادی انسان وارد شده است. انگار که کنترل شده ترین و محدود شده‌ترین و قانونمندترین شکل ممکن جامعه ایجاد شده است. انسانهای قدیم را تصور کنید که نه گذرنامه داشتند و شناسنامه داشتند و می‌توانستند از هر جایی به هز جای دیگری بروند و کسی هم عارض آنها نمی‌شده است. اما در حال حاضر هر جای دنیا را نگاه کنید بالاخره متعلق به کسی هست و این مالکیت هم توسط قدرتهای سیاسی در دنیا به رسمیت شناخته شده است. زندگی من هم الان برنامه ریزی شده تر از قبل است. از همان اوان کودکی مدرسه می‌رفتم و بیشتر زندگی خود را در همان برنامه ریزی و آموزش‌های از پیش تعیین شده گذرانده‌ام. این آموزش‌ها را به مدت خیلی طولانی به من داده‌اند تا بتوانم در این جامعه پول در بیاورم و امرار معاش کنم. ببینید! یک مرد حدود 20 سال را به آماده شدن برای امرار معاش می‌گذراند تا نهایتا به یک چیزی شبیه استقلال برسد. البته نمی‌شود گفت که آزادی وجود ندارد. یک جور آزادی وجود دارد که جبرانی است برای این محدودیت‌ها. همه اینها نوعی تسلیم شدن در مقابل قدرت‌های غالب است. اما نوع تسلیم شدن اینگونه نیست که کسی با شلاق بالای سر ما باشد. مردانگی تحقق نیافته‌ای که در خودآگاه شما نیست. شما احساس آزادی و اراده می‌کنید ولی چنین نیست. اگر این حرف را بپذیرید یک شباهت بین دنیای مدرن با افکار نیچه می‌بینید. انسانها همچون نیچه قبول نمی‌کنند که دچار محدودیت هستند [روبه رو با سایه نمی‌شوند]. البته همه اقبال به نیچه ناشی از روانشناسی مشابه افراد با وی نیست. چون اگر فرد با یک متفکر روانشناسی مشابهی داشته باشد و افکار حاصل از بخش مربوط به آن قسمت از روان مشترک وی را مطالعه کند خوشش می‎آید و یک جور رابطه عمیق به وجود می‌آید. اما یک جور علایق ناشی از چیزی غیر از درک عمیق هم وجود دارد که می‌تواند در مورد مد شدن نیچه بررسی شود. نیچه یک حس قدرت در حال انفجار را درون خود حس و ستایش می‌کند، و این شیفتگی به عنوان یک متفکر در این حد سابقه نداشته است. اینکه این موضوع محور تفکر یک آدم بشود بی سابقه بوده. دو جمله نقل می‌کنم: «میزان عینی ارزش چیست؟ فقط و فقط کمیت قدرت افزایش یافته و سازمان یافته (اراده معطوف به قدرت)» مثلا من کاری را می‌خواهم انجام بدهم و ببینم که آیا کاری اخلاقی است یا خیر بایسیت ببینم رابطه آن با قدرت چیست؟ آن را افزایش می‌دهد یا کاهش. اینکه یک نفر قدرت را ملاک همه چیز قرار دهد حتی ملاک حقیقت بی سابقه است. به همین دلیل فلسفه نیچه از جهاتی بدعت و نوآورانه است. «خوب چیست؟ همه انچیزی که حس قدرت خواست قدرت و نقش قدرت را در بشر تشدید می‌کند. (دجال)» بوده آدم‌های تشنه قدرت که دنبال قدرت رفته‌اند و شاید چیزهایی هم در مورد قدرت گفته‌اند، اما آدمی که اصلا به دنبال قدرت نرفته و فقط متوهم است و ستایش مطلقی نسبت به قدرت دارد با آنها فرق می‌کند. اصلا آن چیز که نیچه می‌خواهد به آن برسد در وجود انسان قابل تحقق نیست و مدلی خیالی است یعنی دیونوزوس یا ابرمرد. اینکه ستایش قدرت شیفتگی و تشنگی نسبت به قدرت به حدی برسد که بشود اسمش را قدرت پرستی دانست (نه به معنی تشنگی برای قدرت بلکه به معنی شکلی از شیفتگی و آن را ملاک همه چیز دانستن). ممکن است کسان زیادی بگویند قدرت خوب است ولی کسی تا آن موقع نگفته بوده که خوب قدرت است. رادیکال‌تر این است که نیچه نه تنها می‌گوید من ستایشگر قدرت هستم بلکه می‌گوید که انسان طبیعتی ستایشگر نسبت به قدرت دارد. معتقد است که مسیحیت فطرت قدرت دوست بشر را سرکوب کرده است. در گذشته حقیقت و حقیقت جویی را بخش اصلی فطرت بشر می‌دانستند. فلاسفه شیفته حقیقت هستند، حقیقتی که مستقل از ما وجود دارد و می‌توانند به آن برسد. خود شوپنهاور هم همین گونه است که قدرت را کنار بگذار تا بتوانید حقیقت را ببینید. اما نیچه درست برخلاف این است. در فلسفه نیچه اصلا دنبال حقیقت هستیم یا نیستیم؟ دنبال قدرت هستیم و حقایق را طوری شکل می‌دهیم که حس قدرت پرستی خود را محقق کنیم. نیچه در این مورد بحث می‌کند. که این اراده معطوف به حقیقت چیست و چگونه می‌توان آن را به اراده معطوف به قدرت برگرداند. رادیکال بودن فلسفه نیچه این پیآمد را دارد که اخلاق باید به طور کامل بازبینی شود و خود نیچه هم همین ادعا را دارد که دارد انسانی نو را ایجاد می‌کند. سوال: در مورد ربط نیچه به ایدئولوژی حزب نازی. جواب: آیا سو استفاده شده است از نیچه به عنوان فیلسوف محبوب حزب نازی یا خیر؟ تفکرِ له کردن آدم‌هایی که به نظر ما نژادهای خوبی نیستند ظاهرا مربوط به نیچه می‌شود. من خودم دوست ندارم دراین موارد بحث کنم. مثلا هایدگر هم یکی از اتهاماتش همکاری با نازی بوده است. ولی می‌توان گفت که فلسفه نیچه واقعا با نازیسم سازگاری دارد. البته این گونه نبوده که نیچه یک فیلسوف پرآوازه بوده و نازی‌ها خود را به وی چسبانده‌اند بلکه برعکس نازیسم نیچه را تبلیغ کرده و مدام کتاب‌های وی را چاپ می‌کرده‌اند. البته نمی‌توان انتظار داشت که یک حزب سیاسی درک و حس عمیقی درمورد معرفت شناسی یک فیلسوف داشته است بلکه از آن قسمت‌هایی که خوششان می‌آمده استفاده می‌کردند. رادیکال بودن اندیشه نیچه به دلیل آنکه یک ملاک جدید برای همه چیز می‌آورد، اخلاق و فلسفه و میل به حقیقت را دارد از نو بیان می‌کند و تمایل وی به اینکه ارزش‌های اخلاقی و حقیقت چیزهایی ساده نبوده بلکه ما آنها را می‌سازیم، اینها جنبه‌های مهمی از اندیشه نیچه است و فلسفه نیچه را برای دوران پست مدرن محبوب می‌کند. این نسبی گرایی و زیر سوال بردن همه چیز، نیچه اولین کسی است که در فلسفه اروپا این کار را کرد. مثلا علم و دوران روشنگری و کلا هرچیزی که قبل از وی وجود اشته از نظر وی زیر سوال است. پس یک جنبه از اقبال به نیچه برمی‌گردد به رادیکال بودن وی. خیلی از کسانی که در مورد نیچه کتاب می‌نویسند به خاطر همین جنبه از کارهای وی است و نه سایر جنبه‌های وی.