روان کاوی شخصیت نیچه
ادامه پست قبلی
به معنایی که هویت مردانه در مثلا یک قبیله سرخپوستی احراز میشد دیگر این گونه نیست و زن و مرد در یک حالت منفعلانهای دارند زندگی میکنند. اگر این را بپذیریم یک مقداری توجیه میکند که چرا فلسفه نیچه این قدر محبوب است و نسبت به دوران خودش بیشتر است. مثل اینکه نیچه اولین کسی است که موضوعی را در نهایت خود تجربه کرده و همینطور به گسترش آن افزوده شده و در نتیجه محبوبتر شده است. نکته دوم، با این حرفهایی که من میزنم فلسفه نیچه مطلقا نابود نشده و بلکه آن را مفیدتر هم میکند. نکته دوم این است که نیچه به همان معنایی که فوکو دچار این شده که همه چیز را زیر سوال برده و روی نقاط ضعفی در مورد دنیای مدرن دست میگذارد که کسی به آنها اشاره نمیکند. هم فوکو و هم نیچه به معنایی آدمهای بسیار باهوش و نابغهای بودهاند و اعتماد به نفس این را هم دارند که حالتهای خود را حتی اگر از نظر جامعه آنورمال است سرکوب نکرده و شروع کنند از موضع خود همه چیز را زیر سوال بردن.
ترک کردن نیچه محیط دانشگاهی را، کار مهمی است و از جایی به بعد موجود سرگردان و آوارهای است که کاملا از اجتماع خود فاصله گرفته و به همین دلیل دیگاههای نیچه کاملا نو است. اگر امروزه نیچه پیامبر پست مدرنیسم دانسته میشود به این خاطر است که خیلی از مشکلات دنیای مدرن را برای اولین بار مطرح میکند. خرق عادت میکند. مجموع هردو نکتهای که گفتم این است که وی اخلاقیات و معرفت شناسی جدید بنا کرده است. نکته دوم (خرق عادت) بخشی است که پرسشهای نیچه ارزشمند هستند ولو اینکه دیدگاههای اثباتی وی مناسب نباشند. این را مطرح کردم که احساس منفی نسبت به نیچه وجود نیاید. ترک دانشگاه حرکت مهمی بوده: چیزی مهم را دیده و میخواهد آن را بیان کند و برایش مهم نیست دیگران چگونه فکر میکنند. یک جور شجاعت فرا رفتن از زندگی نورمال را داشته. و در هر حال یک جنبه مثبت در زندگی وی است. برای آدمی که شروع به انتقاد از دنیای مدرن میکند و همه چیز را زیر سوال میبرد این حرکت مهمی است که جریان نورمال زندگی را بشکند و توانسته این کار را بکند. پرسشهای خوبی مطرح کرده و چیزهای مهمی را زیر سوال مطرح میکند، از مسیحیت تا روشنگری را، ولو اینکه جواب خوبی نداشته باشد. یک جور فضای سادهدلی و خوشبینی احمقانه قرن نوزده را کاملا میشکند. یک جور شیفتگی ابلهانه نسبت به علم و عقل و صنعت و خوشبختتر شدن آدم. میبینید که داریم به خوبیهای نیچه هم میرسیم! در جهان فلسفه، نیچه یکی از آدمهای آنورمال است همچنان. یک نیچه داریم که هایدگر معرفی کرده و یک نیچه دیگر داریم که ژیل دلوز معرفی کرده. شارحینی برای وی وجود دارد. این پدیده را در مورد نیچه و خیلیهای دیگر میبینید که مثلا وقتی هایدگر به نیچه مینگرد چیزهایی که برای هایدگر مهم است،
چیزهایی نیست که برای خود نیچه اهمیت داشته. مثلا وقتی تحلیل یاسپرس از نیچه را میخوانید این حس دست میدهد که این تاکید من بر روی دیونوزوس در آثار نیچه افراطی است. یعنی نیچه که خیلی هم فیلسوف نورمالی نیست در آثار این افراد پروجکت شده و به شکل یک فیلسوف نورمال بیشتر شبیه میشود. خیلی از آرای فیلسوفان پست مدرن کنونی به نیچه نسبت داده میشود در حالی که شاید خود نیچه از آنها ابراز برائت کند. نیچهای که میخواهید از طریق آثار دیگران بشناسید این خطر را دارد که فیلسوفتر از آن چیزی میشود که واقعا بوده. نیچه واقعی کسی است که انگار تحت تاثیر یک آرکیتایپ درونی دارد تخیل میکند. یکی از موانع برای شناخت متفکرین همین پروجکشنی است که آنها در ذهن سایرین ایجاد میکنند و گاه حتی غلبه میکند بر آرای اصیل خودش. آیا روانکاوی کمک میکند که آثار یک فیلسوف را بهتر بفهمیم؛ درست همانگونه که کمک میکند آثار یک هنرمند را بهتر بفهمیم؟ در این مجموعه جلسات تلاش خواهیم نمود که آثار نیچه را از دیدگاه روانکاوی تحلیل نماییم و منبع اصلی ما در این کار کتاب سمینارهای یونگ در باب زرتشت نیچه است هرچند خود را به این کتاب محدود نخواهیم نمود. ناخودآگاهی در خلق فلسفه بدیهی است که جنبههای ناخودآگاه در هنر (خلق هنری) به وضوح بیشتر است تا در فلسفه (تفکر منطقی). هنگامی که آثار هنری را تحت نقد روانکاوانه قرار میدهیم تلاش میکنیم: «جنبههای ناخودآگاهی را در احساساتی که هنرمند در اثر یک سلسله وقایع (عموما نامشخص) در زندگی خود به صورت خودآگاه بیان میکند، کشف نماییم.» در مورد یک متفکر به نظر میرسد که سهم احساساتی که ممکن است تحت تاثیر ناخودآگاهی و تجارب زندگی باشد کمتر است. میتوان زندگی یک ریاضیدان را بررسی نمود و فهمید که چرا به فلان زمینه از ریاضیات علاقمند شده است. به عنوان مثال ریاضیدانی مانند فون نویمان عاشق پوکر بوده و در عین حال واضع نظریه بازیها هم هست. میتوان حدس زد که بین آن علاقمندی و این زمینه کاری ارتباط مشترکی بوده است. نظریه بازیها تعمیمی بر نظریه تصمیمگیری است (انتخاب سیاست). نکته مهم در نظریه بازیها این است که با یک محیط ناهوشمند و مرده سروکار نداریم بلکه مقابل ما بازیکنان هوشمند دیگری وجود دارند که تصمیم من متاثر از تصمیم آنان و موثر بر تصمیم آنان است.
شبیه به بازی پوکر. همچنین شاید بتوان فهمید که چرا فون نویمان اینقدر به بینهایتها علاقمند است و در هر زمینهای که کار کرده است سعی کرده است که این مفهوم را نیز بگنجاند. حالا به فرض که اینها را هم فهمیدیم، چه ارزشی در فهم آثار آن ریاضیدان و صحت و سقم نظریات وی دارد؟ فهم این مسایل فقط به درد زندگینامهنویسی میخورد، و فهم بالاتری از نظریات یک ریاضیدان به ما نخواهد داد. اما آیا در مورد فلسفه هم این گفته صادق است؟ آیا میتوان گفت که انگیزههای درونی یک فیلسوف ربطی به درست و غلط بودن نظریات وی ندارد؟ در اینجا نشان خواهیم داد که فاصله کرفتن از فلسفه و بررسی کردن روان یک فیلسوف در تحلیل نظرات وی مفید است. واقعیت این است که فلسفه کاهی به هنر نزدیکتر است تا علم. شاید یک فیلسوف فکر کند که دارد کاری منطقی انجام میدهد ولی در واقع اینطور نیست. همین الان هم در دنیا طیفی از فلاسفه وجود دارد که یک سر طیف شبیه دانشمندان هستند و یک سر دیگر بیشتر شبیه ادیبان هستند.
به این ترتیب این نوید وجود دارد که شاید با درک هسته ناخودآگاه یک فیلسوف بتوان وحدت بین آثار وی، یا روند تحول فکری وی در طول زمان را درک نمود. چیزی که بدون نقد روانکاوانه نمیتوانستیم به آن برسیم. تقسیمبندی کلی فلسفه در کل فلسفه به دو شیوه قابل تفکیک است: تحلیلی آنگلوساکسون قارهای اروپای غیر از انگلستان تفاوت دو شیوه از نظر متد و موضوعات مورد علاقه به قدری زیاد است که حتی گفتن اینکه این دو یک موضوع را دارند مورد تردید است. حتی زمینههای مشترک مورد علاقه نیز به قدری کم است که معمولا با یکدیگر تعارضی هم نخواهند داشت. فلسفه تحلیلی به شدت خاستگاهی علمی، منطقی و ریاضیاتی دارد. یعنی فلاسفه تحلیلی علاقه داشتند که فلسفه را مانند علم بیان نمایند. مثلا فلسفه علم و روشن کردن مبادی دانش یکی از مهمترین مباحث در این نوع فلسفه است.
از موارد دیگر میتوان فلسفه ذهن و فلسفه زبان را نام برد. در این فلسفه در کل جهت گیری به سمت دقت هرچه بیشتر است (این دسته فلاسفه خود را وارثان ارسطو میدانند.) و به همین دلیل نقد روانکاوانه آن چندان مفید نیست. خاستگاه فلسفه قارهای اساسا متفاوت است. شاید بتوان اینان را وارثان سنت عرفانی دانست. این فلاسفه شهود خود را ابراز میکنند بدون آنکه ارادهای داشته باشند مبنی بر ریختن این شهود در قالبهای منطقی و استدلالات قیاسی. ارزش یک قضیه ریاضی همان فرمالیسمی است که اثبات شده. اما فلسفه تحلیلی به اندازه ریاضیات [غیر شخصی] نیست.
در مورد گرایشهای موجود در فلسفه ذهن میتوان تحلیلهای جامعهشناسانهای کرد مبنی بر اینکه پیدایش هوش مصنوعی در تغییر دادن جریانات اصلی فلسفه ذهن و دور کردن آن از جریانات سنتی چه نقشی داشته است. شاید بتوانید بگویید که مسایل اقتصادی در آن دخیل بوده است: در رشتهای جدید سرمایهگذاریهایی شده است و اگر یک فیلسوف بتواند خود را در آن زمینه وارد نماید نفع بیشتری خواهد برد. قطعا چنین تحلیلهایی موجب خشم فیلسوفان خواهد شد. اما با همه اینها نقد ناخودآگاه فلاسفه تحلیلی هرگز همپای ارزش همین نوع نقد در مورد هنر یا فلسفه قارهای نخواهد بود. به عنوان مثال میتوان میشل فوکو را نقد روانکاوانه نمود و وحدت مین آثار وی از آثار آغازین تا آثار پایانی را درک نمود و حتی چیزهایی اضافهتر از آنچه در آثار وی بیان شده است را نیز کشف کرد. اما چنین نقدی در مورد مثلا جان سرل ارزش چندانی ایجاد نمیکند. فلسفه قارهای نزدیکی زیادی با بسیاری از رشتههای علوم انسانی مانند جامعهشناسی، فلسفه سیاسی، و مخصوصا خود ادبیات دارد. خیلی از بحثهای کنونی که در فلسفه قارهای مطرح است ادامه بحثهایی هستند که از ادبیات شروع شده است.
مثلا هرمنوتیک تاثیر زیادی بر فلسفه قارهای قرن بیشتم گذاشته است. هرمنوتیک به معنی دانش تفسیر متن است. تاثیر آن به این صورت بوده است که تمام دنیا به صورت یک متن فرض میشده و آن را با روشهای هرمنوتیکی نقد میکردند. یا مثلا ساختارگرایی یکی از مهمترین سرشاخههایش در انسانشناسی بوده است. در هر حال فلسفه قارهای سرشاخههایی غیر از فلسفه تحلیلی داشته و حتی سبک آن نیز متفاوت بوده است. آثاری که نیچه خلق کرده است شدیدا جنبه ادبی قویای دارند. ممکن است کسی پیدا شود که اساسا از عقاید وی خوشش نیاید ولی بینهایت از گفتار قاطعانه و ادیبانه نوشتارهای وی خوشش آید. فلاسفه قارهای ابایی ندارند از اینکه از ابزارهایی مانند استعاره، تهییج احساسات، بیان صریح احساسات شخصی، ... استفاده کنند.
در حقیقت کل فلسفه یک طیف است که در یک سر آن فلسفه تحلیل قرار دارد که مثلا فرگه نماینده کامل آن است و در یک سر طیف فلسفه قارهای وجود دارد که مثلا نیچه نماینده این سر طیف است. حتی فیلسوفی مانند کیرکهگور در این طیف از نیچه هم آن طرفتر قرار میگیرد به نحوی که بدون دانستن زندگی شخصی وی نمیتوان اساسا به فهمی درست از آثار وی رسید. بخشی از فلسفه قارهای کلا منتقد فلسفه تحلیلی است چه در نحوه نگاه و چه در نحوه بیان. فلسفه پست مدرن از شاخههای فلسفه قارهای است که حتی برخی از آثار تولید شده در آن ممکن است فلسفی هم محسوب نشوند.
خلاصه اینکه تا به اینجا این شبهه را که آثار یک فیلسوف یا متفکر را نمیتوان نقد روانکاوانه کرد، رفع کردیم. برای کشف انگیزههای ناخودآگاه و منسجم کنندهای که در سایه آن به فهم بالاتری از آثار میرسیم بایستی حسهای عمیق ناخودآگاه فیلسوف را کشف کرد. موفقیت یک نقد خوب در چنین شرایطی قابل تصور است. یک نگرانی: عدهای نگران هستند که نقد روانکاوانه، آثار یک هنرمند را بیارزش کرده و آن را فرو بریزد. مثلا همین نقدهای روانکاوانهای که بر آثار آقای اصغر فرهادی داشتیم ممکن است تحقیرآمیز به نظر آید. مثلا در لایه خودآگاه، آثار وی شامل است بر اخلاقیات نوین در دنیای پست مدرن و ما عموما برای این لایه از اثر ارزش قایلیم.
هنگامی که این آثار نقد روانکاوانه میشوند و متوجه میشویم که در ناخودآگاه اثر عشق سرکوب شده نوجوانی محوریت دارد و از طرف دیگر وسواسی که نسبت به دروغ وجود دارد ناشی از پرسونای قویای است که خالق اثر دارد ممکن است برخی اظهار کنند که اثر بیارزش شده است. بایستی به کسانی که چنین دیدگاهی دارند (برتری دادن لایه خودآگاه و زشت دانستن رو کردن لایه ناخودآگاه)، این هشدار را داد که چنین خطری در مورد نقد روانکاوانه فلسفه به مراتب بیشتر و خطرناکتر است. به عنوان مثال ممکن است کشف کنیم که فلسفه نیچه ناشی از برخی احساسات سخیف و برخی مشکلات خانوادگی وی در زندگی بوده است، و دلیل آنکه اکنون نیچه پرطرفدار شده است آن است که همه مردم همان جنونهایی را که زمانی فقط وی مبتلا بوده را مبتلا شدهاند.
به نظر میرسد که با نقد روانکاوانه، کلا فلسفۀ یک فیلسوف آسیب میبیند. ولی ممکن است کسی نظری خلاف این داشته باشد؛ مثلا یک رویا کاملا ناخودآگاه است و اگر یک فرد حتی خواب ببیند و بر اثر آن خواب یک کتاب بنویسد ارزشمند است. مثلا فیلم شهر زیبا در لایه خودآگاهی بی مایه است ولی لایه ناخودآگاه آن به قدری جذاب است که میارزد آدم حتی چند ماه وقت بگذارد و اجزای آن را شناسایی نماید. به همین شکل، یک فیلسوف هم میتواند آینهای باشد از زمانه خودش یا ویژگیهای بسیار عمیق از روان انسان.
با این نگرش میبینیم که نقد روانکاوانه ارزشهایی را هم اضافه میکند. در هر حال چون در بین هنرمندان و شعرا ادعایی نسبت به خودآگاه بودن اثر خود وجود ندارد، نه تنها در برابر نقد شدن روانکاوانه مقاومتی ندارند بلکه ممکن است حتی خوشحال شوند که لایههای پنهان آثارشان مکشوف گردد. ولی فلاسفه ممکن است که از این کار استقبالی نکنند. «کارنپ» که یک فیلسوف تحلیلی و جزو پوزیتیوستهای منطقی است در مورد فلاسفه قارهای که در مورد مسایلی مانند هستی و وجود و ... فلسفهبافی میکنند، و به طور خاص مارتین هایگر، اظهار میکند که بحثهایی که اینان مطرح میکنند را نمیتوان درست یا غلط دانست بلکه این مباحث از اساس مهمل هستند و حداکثر کاری که یک فیلسوف قارهای انجام میدهد آن است که احساس خود را نسبت به جهان بیان کند، درست همانگونه که یک موسیقیدان این کار را انجام میدهد.
من به شخصه با کارنپ همدل هستم. مثلا وقتی که شوپنهاور یک فلسفه ناامید کننده تولید میکند به این علت است که مشخصا احساس ناامیدی میکند. من خودم این موضوع را ضعف فلسفه قارهای نمیدانم و تازه فلسفه قارهای را از فلسفه تحلیل بیشتر دوست دارم. حتی میتوان به برخی از فلاسفه قارهای ایراد گرفت که چرا میخواهند به مباحث متافیزیکی که به نوعی بیان احساس در مورد جهان است فرم ریاضیاتی بدهند.
در زادگاهم با تمام زیبایش همواره مردان بزرگ رشد کرده اند. اندکی صبر باید کرد که تا صعود کودکان دیروز تا قله علم و افتخار فاصله ای نیست.